الان بیشتر از یکماه از زمان چپ کردن ماشینمون تو اتوبان میگذره ولی چند تا چیز یادم نمیره
1- چرا بدون اینکه از شما بپرسم ماشین رو دادم شما برونید
2-لحظه ای که با صدای لاستیک های ماشین از خواب پریدم وقتی پشت ماشین خوابیده بودم و دیدم روی ماشین سمت شانه خاکی جاده هستش
3-وقتی که رو سقف ماشین رو آسفالت اتوبان میرفتش و آسفالتها و شیشه ها پرت میشدن به سمتمون
4-لحظه ای که ماشین وایستاد و من از شیشه ماشین اومدم بیرون و شما مثل یه گنجشک زخمی فقط پشت سرهم میگفتی «وحید یاخجیسان»
5-لحظه ای که زخمهای رو دستتون رو دیدم
6-لحظه ای که تو تخت اورژانس کنار هم درازمون کرده بودن و بهم نگاه کردیم گفتیم چرا ما نمردیم راحت شیم
7-لحظه ای که تو آمبولانس داشتیم شهر به شهر اعزام میشدیم و شما درد میکشیدی
8-لحظه ای که فهمیدم مهره کمرت هم شکسته
9-موقعی که فهمیدیم شکستگیت با استراحت طولانی مدت بدون عمل جراحی ترمیم میشه به امید خدا
10-روزی که قهر کردیم و برای اولین بار به مدت سه روز هیچ کدوممون به همدیگه یه اس ام اس هم ندادیم (اولین بار تو این بیش از 12 سال)
11- لحظه ای که از رو سقف اتاقت عکس فرستادی و گفتی چطور دلت اومد منو با این تابلو تنهات گذاشتم
و....
الان ما بیشتر از پونصد کیلومتر از هم فاصله داریم و من تو غربت تو یه شهر نامرد سرکارم و دلتنگی و دوریت منو داره میسوزونه و شما تو خونه بابات اینا سقف خونه شد
برچسب:
نویسنده: ساناز اسماعیلی
تاريخ: پنجشنبه
23 آذر
1396 ساعت: 18:13